تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
متزنبام
متزنبام

به این تصویر نگاه کنید. سمت راست، یکی از هموطنان کشاورز بیل به دست را می بینید، و درست دو قدم آنطرفتر، فقط دو قدم ها!، دو نفر از هموطنان نظامی را در حال پاکسازی میدان مین. اگر اشتباه نکنم، تصویر مربوط به استان ایلام و احتمالا شهرستان دهلران است...


اینگونه است. مین درست بغل گوش هموطنان ما در استانهای مرزی غربی است. هموطنانی که پس از جنگ به زمینهای کشاورزی و مراتع و خانه هایشان بازگشته اند. و هنوز هم هزاران هکتار از زمینهایشان زیر سایه مین است. این کثیف ترین ...

ISNA|لینک می نویسد: "در سال 91 معاون مهندسی وزارت دفاع اعلام کرد: از زمان شروع عملیات پاکسازی در مناطق مرزی کشور تاکنون ده هزار نفر از هموطنان و اعضای گروه‌های پاکسازی براثر برخورد با مین و مواد منفجره شهید یا مجروح شده‌اند".

به این آمار هیچ شک نکنید. خود نویسنده متزنبام، در جریان حداقل یکی از همین حوادث انفجار مین هست. یکی از ارتشیها روی مین رفت، دیگری از دیدن آن صحنه شوکه شد و سلامت روان اش به هم ریخت...

مین کثیف ترین ابزار مرگ آور است. زمان، شخص و مکان نمی شناسد. چگونه؟! زمان نمی شناسد چون همیشه آماده کشتن است. حتی سالها بعد از کاشته شدن، ...شخص نمی شناسد چون فرقی برایش نمی کند که یک رزمنده ایرانی رویش برود، یا یک دژخیم، یا یک کشاورز، یا دخترکی بازیگوش، یا یک چهارپای اهلی، یا دوچرخه، ...و مکان نمی شناسد چون به سادگی با یک باران تند فصلی و سیلاب قل می خورد و از میدان مین، می رود در زمین کشاورزی، یا در باغ، یا در مسیر عبور ملت جاخوش می کند. ...مین، کثیف ترین ...

جنگ چیزی است که هیچ صفتی ندارد. بی صفت! ...جنگ، فقط جنگ است ...

منابع و توضیحات: تصویر از خبرگزاری مهر است. برای دیدن عکسهای بیشتر از شما دعوت می کنم که به این لینکها مراجعه نمایئد: لینک 1، لینک 2| بازنشر این متن با ذکر نام متزنبام و آدرس:لینک آن بلامانع است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 116 ،

"گوکلان به یموت دختر نمی دهد و از یموت دختر نمی آورد- هنوز هم. بیشک، در این سالها، سدهایی شکسته است و فرو ریخته است. اندیشه در راه است تا عادات را سرنگون کند. ما به وحدت نیازمندیم، همانگونه که به آب و عشق" [گوکلان و یموت، از ایلهای بزرگ ترکمن می باشند-متزنبام!].

این نخستین پاراگراف رمان مشهور "آتش بدون دود" اثر زنده یاد نادر ابراهیمی است که چند روزی است دست گرفته ام و برخلاف اینکه آدم داستان خوانی نیستم، یک کله رسیده ام به جلد پنجم [از هفت جلد]. نوشتن از کتابی که هنوز همه اش را نخوانده ام، کار مشکل و پرخطری است، ولی آتش بدون دود چیزهایی نشان داده که قطعا ارزش بازتاب، هرچند کودکانه و با شتاب، را دارد. ...

کتاب، داستان پزشکی به نام آلنی است که در جهت اتحاد و یکپارچگی ترکمن صحرا و برای ایستادن آنها مقابل حکومت پهلوی تلاش می کند. شاید بتوان گفت که یک رمان اجتماعی-سیاسی است و یک مقداری نگاه ملی دارد. "ما به وحدت نیازمندیم، همانگونه که به آب و عشق"... و شاید جالب باشد بدانید که بسیاری شخصیتهای این داستان، وجهه واقعی هم دارند. مثلا دکتر لقمان ادهم [پزشک مشهور دربار قاجار]، یا محمدآخوند جرجانی [وکیل ترکمن صحرا در مجلس]، یا آمان جان آبایی [از مبارزین ترکمن]، ...


ولی اشتباه است اگر آتش بدون دود را یک اثر تاریخی بدانیم و به آن استنادی داشته باشیم. برای مثال خود ابراهیمی وقتی برای نخستین بار نام "توماج توی قلی" را در داستان می آورد، اینگونه پاورقی می کند که: "توماج قلی، مرا خواهد بخشید از اینکه در شخصیت او تغییراتی اساسی و داستانی داده ام. او خود می داند که من تاریخ نمی نویسم، داستان می نویسم، و او خود می داند که تاریخ، پر از دروغ است اما داستان، چیزی جز خلوص و صداقت نیست".

راستی، این آمان جان آبائی را می شناسید؟! هرکس اندکی شاملودوست باشد، او را به یاد خواهد آورد! همان است که زنده یاد شاملو شعری درباره اش دارد:

"دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هائی که صد سال! -
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد. ...
..." [این شعر ادامه دارد که اینجا نیاوردم!]

این پوسته است، ولی در عمق، داستان سیر زندگی هموطنان ترکمن ما است که از زمانی افسانه ای و نامعلوم در تاریخ! با شرح پیدایش دو ایل بزرگ گوکلان و یموت و دعوای آنها بر سر آب آغاز می شود و آرام آرام و با حوصله پیش می آید تا گذار ترکمنها از سنتهای قدیمی و بعضا سختگیرانه [مثلا جنگهای دراز گوکلان و یموت] به مدرنیته را به تصویر بکشد. طی داستان، بسیاری تغییرات فرهنگی-اجتماعی هموطنان ترکمن را شاهدیم. مثلا این یک واقعیت شناخته شده است که گوکلانها پیش از یموتها یکجانشین شدند و زودتر با نظام شهریاری و شهرداری نوین کنار آمدند. آتش بدون دود این موضوع را با زیرکی بیان می کند. مثلا آرام آرام به شما می فهماند که وقتی یموتها حکیم تحصیل کرده تهران را نمی پذیرند و داروهای شهری را بد می دانند و سخت مقابل فارس شدن! و شهری شدن مقاومت می کنند، درست در همان زمان، گوکلانها مدرسه و معلم و خیابان و خانه [در مقابل آلاچیق و چادر] دارند و دارند سعی می کنند که بخش شوند و شهر شوند و شهردار و ...

و کتاب، گنجینه ای است از آداب و رسوم هموطنان ترکمن و اتفاقا در این رابطه مدعی هم هست! ابراهیمی در یادداشتی می نویسد: "اما، اشاراتم به آداب و رسوم، تا آنجا که مقدور بود و بیست و هفت سال رابطه با صحرا و جستجو در اعماق صحرا به من اد داده، اساراتی اصیل است و درست؛ و اگر ترکمن جوانی یافته شد که ادعا کرد: "ما چنین آداب و سنتهایی نداشته ییم"، باید از پدربزرگش سوال کرد-اگر زنده باشد؛ چرا که من از پدربزرگها و مادربزرگها پرسیدم-سالهای سال". یعنی همچین کجکی دارد می گوید که: بچه! این چیزهایی که از آداب و رسوم تو نوشتم، همین است و همین! قبول نداری برو از 118 بپرس!!

عجب! چقدر نوشتم؟!! ...مشخص است که تحت تاثیر کتاب قرار گرفته ام. ...باز هم به آتش بدون دود اشاره هایی خواهم داشت...

منابع و توضیحات: تصویر برگرفته از ISNA است و زنده یاد ابراهیمی را نشان می دهد| نقل قولها از کتاب "آتش بدون دود" است. شعر هم که دیگر گفتن ندارد| بازنشر این مطلب با ذکر نام وبلاگ|متزنبام و آدرس|لینک آن بلامانع است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 115 ،

منابع و توضیحات: "حواصیل شب" (Night Heron) که از پرنده های بومی سرزمین ما است. این جناب را که مشاهده می فرمائید، پس از رفع مصدومیتی که داشت، در آب بندان روستای کوزان در گیلان رها شد. همانطور که می بینیم، این سرزمین فقط متعلق به ما نیست!| تصویر برگرفته از خبرگزاری مهر بوده و متن خبر اینجا است: آدرس| بازنشر تصویر در وبلاگ متزنبام|آدرس.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،

نقد ادبی نمی دانم. نه رضا براهنی هستم، نه دوست وبلاگ نویسمان، م. مویدی [وبلاگ "دویدن با ذهن"|لینک]. منتها با تاریخ و شرایط اجتماعی معاصرمان آشنایی اندکی دارم و کتاب "آتش بدون دود" نوشته زنده یاد آقای نادر ابراهیمی، هرچند در ظاهر یک قصه است، ولی بسیار زیاد به فرهنگ، تاریخ، شرایط اجتماعی و سیاست این سرزمین تنه می زند. این شد که گفتم باید چند کلمه ای در نقد آن بنویسم.

آتش بدون دود به وضوح دو بخش است: سه جلد اول، یکطرف؛ و چهار جلد بعدی، در طرف دیگر. سه جلد اول، یک اثر داستانی گیرا و پرکشش است و بیشتر به فرهنگ هموطنان ترکمن می پردازد و با اتحاد دو ایل بزرگ گوکلان و یموت پایان می یابد.

ولی در چهار جلد بعدی، داستان بسیاری اوقات از ترکمن صحرا بیرون می رود و به شرح فعالیتهای به ظاهر سیاسی قهرمان داستان، آلنی آق اویلر، می پردازد. و اصولا این چند جلد، یک اثر سیاسی را ساخته اند که اتفاقا هیچ کشش داستانی سه جلد نخست را ندارند و پر هستند از پاراگرافهای طولانی و شبه خطابه هایی درباره مسائل مختلف اجتماعی-سیاسی، که به صورت دیالوگها و گپهای دراز میان شخصیتهای داستان ارائه شده اند.

گفتم: فعالیتهای "به ظاهر" سیاسی. چرا؟ چون در سیر داستان، می توانید حدس بزنید که اندیشه آلنی، چیزی در نزدیکیهای ملی گرایی، کمونیسم، و عرفان است ولی هیچ نمی توانید مطمئن باشید! داستان به درستی به شما نمی گوید که چگونه آلنی، آلنی می شود و چگونه آنقدر بزرگ می شود که مبارزین اعدامی، وصیت نامه هایشان را به نام او و برای او می نویسند! در واقع همانقدر که در داستان، فعالیتهای حزب آلنی، "سازمان وحدت مردم صحرا"، از شهربانی و ساواک و ... پنهان است، از من و شمای خواننده هم پنهان است!

و چیز دیگری که در چهار جلد انتهایی، بسیار به چشم می آید، بدگوییهای آقای ابراهیمی از حزب توده و ملی گرایان دوره پهلوی است. مثلا: "شاه، یک حزب چپ ظاهرا جامعه گرا به نام حزب توده را در رکاب دارد"، یا "نظام پلیسی شاه و حزب توده، مشترکا این پرونده ها را می سازند"، یا "...حزب توده، یک گروه از بدکارترین مطربان تاریخ سیاست را در دکان خود جمع می کند"، یا "و از پی این حادثه [ترور ناموفق پهلوی دوم در دانشگاه تهران-متزنبام]، با نقشه ای دقیق، حزب توده –که در واقع بخشی از دولت و حکومت به شمار می رفت- غیرقانونی دانسته شد"، و یا "...حزب توده هم، خود، بخش مخالف خوان جکومت به حساب می آید نه چیزی دیگر". و ابراهیمی، در دو سه جا، حزب توده را وابسته به شوروی سابق می داند.

متزنبام، هیچگونه نزدیکی با هیچ اندیشه کمونیستی ندارد، ولی هر کس اندکی شناخت از حزب توده داشته باشد، می داند که موی دماغ و موجب آزار پهلوی ها بودند. و هر کس کتاب مشهور آقای ی. آبراهامیان، "ایران بین دو انقلاب"، را ورق زده باشد، می داند که وابستگی حزب توده به شوروی سابق، هنوز زیر سوال است. ...در آتش بدون دود، آقای ابراهیمی، در نقد ملیون، از جمله جناب مصدق، هم چیزهایی نوشته است که بسیار به چشم می آید. مثلا: "مصدق، ... ملی بود؛ اما مردمی نبود".

در واقع، به نظرم زنده یاد ابراهیمی، دریافت شتابزده ای به ویژه از حزب توده داشته اند، و این نظرات در آتش بدون دود بازتاب یافته است. توصیه می کنم اگر این کتاب را می خوانید، مطالب تاریخی چهار جلد انتهایی را با نگاه نقادانه مطالعه کنید... بگذریم. آتش بدون دود فقط یک رمان است. خودش هم می گوید که ادعای تاریخ نویسی نداشته است. بهتر است بیش از این سر به سرش نگذاری، متزنبام! ...


منابع و توضیحات: تصویر مراسم بزرگداشت آقای ابراهیمی را نشان می دهد. به نظرم باید این عکس مربوط به شعرخوانی باشد. تصویر برگرفته از ISNA است به این آدرس: لینک| بازنشر این مطلب با ذکر نام متزنبام و لینک آن آزاد است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 145 ،

منابع و توضیحات: تصویر تعدادی از خانمهای کرمانچ [از کردهای شمال خراسان] را با لباسهای سنتی در یک مراسم عروسی نشان می دهد. از ویژگی لباس این هموطنان کرد این است که دامنهایشان کوتاه است! و اگر دقت کنید، زیورآلاتشان هم نزدیکیهایی با زیورآلات ترکمنها دارد. و می دانید که ترکمنها هم در شمال خراسان بسیارند| تصویر برگرفته از خبرگزاری مهر است. برای دیدن تصاویر بیشتر از این مراسم عروسی مراجعه فرمائید به: آدرس-لینک| بازنشر تصویر در وبلاگ متزنبام|لینک.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،
2015-08-06

یک وقتهایی که به رختخواب می رویم، دوست داریم برای داشتن چرت بهتر، ابتدا درباره چیزهایی که دوست داریم چند کلمه ای مطالعه کنیم، تا حسابی خواب غلبه کند و ... و چ مثل چرت! امروز بعد ظهری خیر سرمان آمدیم این کتاب "شناخت اساطیر ایران" نوشته آقای ج. ر. هینلز را به جای خواب آور مصرف کنیم که تا کتاب را باز کردم، چشمتان روز نبیند! صفحات مربوط به "باشندگان زیانکار در فرهنگ توده" آمد. مثل جن، بختک، مردآزما، آل، ملمداس، و ...دوال پا! این دوال پا از چیزهایی است که از قدیمها مرا می ترسانده! نگاه کنید:

جان؟! بله! کارتون سندباد است. در این قسمت کارتون، نشان می دهد که یک پیرمرد ناتوان و رنجور در کنار رودخانه نشسته است و از رهگذری بخت برگشته [در این مثال، جناب سندباد] می خواهد که او را کول کند و به آن سوی رودخانه ببرد. در این تصویر مشاهده می فرمائید که جناب سندباد، این کار را کرده و رودخانه پشت سرشان است! ولی ...ولی دوال پا از کول طعمه پائین نمی آید که نمی آید! و با فشردن پاهای استخوانی-چرمی خود به دور فرد، از او هی کولی می گیرد! هی کولی! هی ...همانطور که از کول سندباد به سادگی پائین نیامد....

البته دوال پای واقعی، با کارتون سندباد تفاوتهایی هم دارد. در این کارتون، پاهای پیرمرد کوتاه و طبیعی است ولی دوال پا دارای پاهایی بلند است. برای همین هم دوال گفته اند. دوال یعنی تسمه!

و تعارف نیست. نویسنده متزنبام واقعا از این قسمت سندباد وحشت دارد! و پیش از چرت قیلوله، یاد آن افتاد و ...و باقی اش شخصی است!!!

منابع و توضیحات: تصویر را از روی فیلم مربوط به آن، گرفتم. فیلم را از سایت آپارات: آدرس| بازنشر مطلب با ذکر نام وبلاگ [متزنبام] و آدرس:لینک آن مانعی ندارد.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 137 ،

[لینک تصویر-سایت National Geographic]

منابع و توضیحات: اجازه بازنشر تصویر را ندارم، برای همین زحمت مراجعه به اصل منبع را به گردن شما انداختم. شرمنده! البته سایت بسیار شناخته شده، معتبر و مفیدی است و ورق زدنش خالی از لطف نیست.

این تصویر از آقای پویان شادپور است که به عنوان Photo of the Day برای روز 27 ژولای 2015 میلادی [در تیرماه اخیر] توسط موسسه National Geographic انتخاب شده است و پلانکتونهای نورانی در کنار ساحل جزیره لارک [Larak] در جنوب ایران را نشان می دهد. پلانکتونها موجودات کوچک آبزی هستند که نوعی از آنها قادر به تولید نور می باشند!

به عبارت دوست داشتنی و پاینده "Persian Gulf" در متن توضیح عکس در سایت اصلی توجه فرمائید. سایت National Geographic است ها!

[این مطلب در وبلاگ متزنبام به این آدرس|لینک منتشر شده است]





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 113 ،

[این یک نوشته ناتمام است و هیچ فاخر نیست! اگر پایان دوست دارید، لطفا این پست را نخوانید]

...گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد ....

این بخشی از شعر ماندگار "تولدی دیگر"، نوشته شادروان خانم فروغ فرخزاد است و به خصوص آنهایی که این شعر را با صدای خود فروغ شنیده اند، تاثیرگذاری و عمق نفوذ این کلمات را به خوبی درک کرده اند. فروغ یک شاعر و فیلمساز صاحب سبک و شهره ایرانی است و به ویژه در شعر، فراوان پیرو دارد. پیروانی که تعداد زیادی شان دخترخانمهایی هستند که شعرهایی غمگین می نویسند و فروغ را هم بیشتر با اندوه اش می شناسند تا با دانش و تاثیرگذاری عمیق شعری اش ...

بگذریم. می خواهم از گوشه و کنار زندگی فروغ چیزهایی بنویسم. چیزهایی که آقای حسین سرفراز در کتاب "در تعریف فرهنگ ایرانی" آورده است. ...حسین سرفراز را می شناسید؟ ایشان سردبیر تعداد زیادی از نشریات پیش از انقلاب مثل "تهران مصور" و "خواندنیها" بوده اند و اصولا لقب "حسین سردبیر" را برای او برگزیده اند! چنین آدمی باید چیزهای زیادی برای گفتن داشته باشد. اتفاقا درباره نخستین دیدارش با فروغ هم چیزهایی گفته است. مثلا: ...

خواستم بنویسم، نشد! مطلبی که حسین سرفراز از نخستین آشنایی اش با فروغ نوشته است، منشوری [خارج از عرف فرهنگی] است! متزنبام خواست بنویسد، ولی ننوشت. ...این نوشته ناتمام ماند ولی می فرستمش روی وبلاگ. ...


منابع و توضیحات: لطفا نگاه کنید به "در تعریف فرهنگ ایرانی" نوشته آقای ح. سرفراز، صفحات 62 الی 64. تصویر مربوط است به فیلم "خانه سیاه است"، ساخته فروغ، که درباه اقامت او در یک جذامخانه می باشد. تصویر از "وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران: فروغ فرخزاد" به این آدرس|لینک است. از همانجا می توانید خود فیلم را هم دانلود کنید| این مطلب در وبلاگ متزنبام به این آدرس|لینک نوشته شده است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 115 ،

منابع و توضیحات: جشن تولد کودکان سرطانی در سنندج-کردستان با یاری انجمن حمایت از کودکان سرطانی. تصویر برگرفته از خبرگزاری مهر است به این آدرس|لینک.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،

جبار باغچه بان، بیانگزار مدرسه های ناشنوایان در ایران و از نویسندگان پیشکسوت ادبیات کودک و نوجوان است. همه ما او را می شناسیم. روحش شاد.

پدر جبار، قناد، بنا، و نقال شاهنامه بود و زنده یاد باغچه بان درباره نقالی پدر اینگونه می گوید: "وقتی پدرم وارد می شد [وارد قهوه خانه برای نقالی]، مشتریها به احترام او صلواتی ختم می کردند. چون پدرم نوحه سازی و نوحه آموزی هم می کرد. بعضی نوحه هایی که در مراسم محرم ایروان [پایتخت فعلی ارمنستان] خوانده می شد، ساخته او بود. مردم از این بابت به او خیلی احترام می گذاشتند". چقدر جالب که یک نوحه خوان، نقال شاهنامه هم بوده و وقتی برای نقالی می آمده، برایش صلوات می فرستادند. آنهم در پایتخت یک سرزمین مسیحی! این از همان مواردی است که به نظرم ملغمه شگفت انگیز است؛ درهم رفتگی فرهنگی و یکپارچگی استخوان دار.


"شبهایی که پدرم قصه گویی می کرد، قهوه خانه حسابی شلوغ می شد. مشتریها تا آخرهای شب که قصه تمام بشود، همین جور چای می خوردند. چای پشت چای، چای پشت چای، ...در این شبها کار قهوه خانه سکه می شد. ...آخر شب که به خانه بر می گشتیم، قهوه چی، از این درآمد اضافی سهم پدرم را می داد ..."

"در راه که به خانه بر می گشتیم، پدرم درباره شغل نقالی، اینطور می گفت (اینها از زبان پدر جبار است): "بعضی از نقالها قصه را یک شبه تمام نمی کنند که شب بعد هم مردم را به قهوه خانه بکشانند و درآمدشان را بیشتر بکنند، اما من این درآمد را حلال نمی دانم. من هر قصه را در همان شب تمام می کنم. کسب باید حلال باشد. ...""

چه زندگیها که نکرده اند! ...

منابع و توضیحات: تصویر مربوط به "بزرگداشت ثبت جهانی هنر نقالی [در UNESCO]" است که سال گذشته برگزار شد. استاد شهرام ناظری را می بینید که خود دستی قوی در شاهنامه خوانی دارد. عکس روی تریبون هم شادروان آقای ولی ا.. ترابی است که او هم مانند پدر جبار باغچه بان هم نقال شاهنامه بود و هم نقال مذهبی. آن پیرمردی هم که سمت راست، کتاب دستش است، ابوالقاسم [فردوسی] خودمان است. تصویر برگرفته از خبرگزاری مهر، به این آدرس:لینک| کتاب "چهره هایی از پدرم"، نوشته: ثمین باغچه بان| این مطلب در وبلاگ متزنبام به این آدرس:لینک نوشته شده است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2875
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 3
  • بازدید این هفته : 16
  • بازدید این ماه : 94
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه